![]() |
![]() |
|
| من از خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم |
|
قسم به چشمات بعد از اين جز تو گلي بو نكنم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 19:21 توسط افسانه |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 12:9 توسط افسانه |
|
|
انگار نگینی در طاغوت تاریخ حیران مارا به فراسوی خودمان می برد حسین نا مش با ذهنم کلنجار می رود سبز ترین نام تاریخ را از میان واژ ها می جویم و گرداگرد هستی را فاق میزنم کلامی زیباتر از حسین به مشامم نمی رسد ازادی را جلای حقیقت داد و به طاووسهای چشمک زن, درس جاودانگی را نشان داد هیهات نور از میان سنگیترین شمشیرها در شنهای سوزان روزگار زیباترین ترانه ی روزگار را نجوا می کند,بی اغراغ گذشته ی سرخ؟ نه قبول ندارم " گذشته ای از حماسه ای سبز و خالد ,مجنون ترین گذشته فرهادها... تبسم گلی رز بر نای یک فرزند نو شکفته خاطره تاریخ را بلرزه می اندازد ترنم در های بی پایان دختری کوچک که از چشمه های سوخته دلش جاری است دل هر اقیانوسی را می خشکاند و نگاه جدا از تن عباس ساحل ارامش کهکشانها را به بزرگترین سمفونی ناله ها تبدیل میکند و منش پیامبر که در سردی نگاه شمشیرهای لعنتی ام الخبایث شیرین ترین عسل دهر را بکام می کشد زینب...دیگر بغض حقیرم نمی گذارد تا از فریاد فداکاری تو نوایی بسرایم
یا حسین گفتم و عشق اغاز شد یا حسین گفتم و جانم پرپرواز شد ------------------------------------------------------------------------------------------------- حسین(ع) بیشتر از اب تشنه لبیک بود -افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی ابی نامیدند. دکتر علی شریعتی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ د.ن:از بازی کردن با کلمه ها کلافم. انگار واسه زدن حرفم باید ستبرترین طناب خیال رو پاره کنم تا شاید صدایی نجوای خسته گی هام رو بشنوه لحظهایم پر شده از . کتم پر از عدم... میخواهم چشمانم را پاییزی کنم اما انگار ...انگار بغضم قصد پیدا شدن نداره گم کرده ام همه ی خودم را...انگار...
---------------------------------------------------------------------------------------------------- ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 21:46 توسط افسانه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم دی 1387ساعت 11:49 توسط افسانه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم دی 1387ساعت 11:49 توسط افسانه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم دی 1387ساعت 11:48 توسط افسانه |
|
![]() تقدیم با همه ی وجودم |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم دی 1387ساعت 11:46 توسط افسانه |
|
|
یادمه بچه گی ها تو کوچه مون
فالگیری صدا می زد خوشبختی! داد می زد آی آدما بیاین بیرون نمونین توو خونه ی بد بختی هر کی رو پیدا میکرد بهش میگفت دختر سلطان قصه ، منم دختر عاشق بی غصه منم منم آن دوای درد دل تو بده دستتو بگم حاجت تو
گاهی وقتا آدما آدما وقتی که دلبسته نشن
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم دی 1387ساعت 11:44 توسط افسانه |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 14:16 توسط افسانه |
|
|
شما : |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 14:15 توسط افسانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام اسم من افسانه (فیکشن
)است 18سالمه مهندسی کامپیوترم به وبلاگم خوش اومدییییییییییییییییییییییییییی. |
| پیوندهای روزانه |
|
فردا روزگار رفتن است آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 |
| پیوندها |
|
آرمان جون حسين azadeh ىكتر خوش قلب |
|
RSS
|