تبليغاتX
در آن شهری که مردم عصا از کور می دزدند
من از خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم

قسم به چشمات بعد از اين جز تو گلي بو نكنم

جز به تو و به خوبيات به هيچ كسي خو نكنم

قسم به اسمت كه تو رو تنها نزارم بعد از اين

اسم تو رو داد ميزنم تا دم دماي آخرين

قطره قطره خونمو يك جا به نامت ميكنم

دلخوشي هاي دنيا رو خودم به كامت ميكنم

ميبرمت يه جاي دور ميشم واست سنگ صبور

واست يه كلبه ميسازم پر از يه رنگي پر نور

روح و دل و جون و تنم نذر نگاهت ميكنم

دنياها رو فداي اون چهره ي ماهت ميكنم

هر چي كه باختي پاي من هر چي كه بردم مال تو

دفتر شعر پيرمو وقتي كه مردم مال تو...


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 19:21  توسط افسانه | 
Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 12:9  توسط افسانه | 

انگار نگینی در طاغوت تاریخ حیران مارا به فراسوی خودمان می برد

حسین

نا مش با ذهنم کلنجار می رود

سبز ترین نام تاریخ را  از میان واژ ها می جویم و گرداگرد هستی را فاق میزنم کلامی زیباتر از حسین به مشامم نمی رسد

ازادی را جلای حقیقت داد و به طاووسهای چشمک زن, درس جاودانگی را نشان داد

هیهات نور از میان سنگیترین شمشیرها در شنهای سوزان روزگار زیباترین ترانه ی روزگار را نجوا می کند,بی اغراغ

گذشته ی سرخ؟ نه قبول ندارم " گذشته ای از حماسه ای سبز  و خالد ,مجنون ترین گذشته فرهادها...

تبسم گلی رز بر نای یک فرزند نو شکفته خاطره تاریخ را بلرزه می اندازد

ترنم در های بی پایان دختری کوچک که از چشمه های سوخته دلش جاری است دل هر اقیانوسی را می خشکاند

و نگاه جدا از تن عباس ساحل ارامش کهکشانها را به بزرگترین سمفونی  ناله ها تبدیل میکند

و منش پیامبر که در سردی نگاه شمشیرهای لعنتی ام الخبایث شیرین ترین عسل دهر را بکام می کشد

زینب...دیگر بغض حقیرم نمی گذارد تا از فریاد فداکاری تو نوایی بسرایم

 

یا حسین گفتم و عشق اغاز شد                    یا حسین گفتم و جانم پرپرواز شد

 -------------------------------------------------------------------------------------------------

حسین(ع) بیشتر از اب تشنه لبیک بود -افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی ابی نامیدند.

دکتر علی شریعتی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

د.ن:از بازی کردن با کلمه ها کلافم. انگار واسه زدن حرفم باید ستبرترین طناب خیال رو پاره کنم تا شاید صدایی نجوای خسته گی هام رو بشنوه

لحظهایم پر شده از . کتم پر از عدم... میخواهم چشمانم را پاییزی کنم اما انگار ...انگار بغضم قصد پیدا شدن نداره

گم کرده ام همه ی خودم را...انگار...

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------

ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند ، بشتابد به یاریم
ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من
ای شعر من ، بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخاست
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی
ای آسمان ، به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم
ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من ز من بستانید بی درنگ
یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید
آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم
آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست
عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری<فریدون مشیری>

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 21:46  توسط افسانه | 
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 11:49  توسط افسانه | 
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 11:49  توسط افسانه | 
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 11:48  توسط افسانه | 
 
                                        تقدیم با همه ی وجودم
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 11:46  توسط افسانه | 
یادمه بچه گی ها تو کوچه مون
فالگیری صدا می زد خوشبختی!
داد می زد آی آدما بیاین بیرون
نمونین توو خونه ی  بد بختی
هر کی رو پیدا میکرد بهش میگفت
دختر سلطان قصه ، منم
دختر عاشق بی غصه منم
منم آن دوای درد دل تو
بده دستتو بگم حاجت تو


دستاشو بهم می زد  هو می کشید
کف دست آدمو  بو میکشید
اگه دوزاری میزاشتی تو کاسش
اخماشو هم میکشید هوار میزد
قمریه از تو لونش چه زار میزد
وقتی سکه درشت تو کاسه بود
یهو چشماش می درخشید برق میزد
ناز دستشو رو ابروهات میذاشت
چشماتو می بست میگفت خوشبختی!

عزیزم میخوام بگم دنیای ما
دنیای خسته دلتنگی ما
ارزش این همه زاری نداره
می بینی ، توقصه ها ،تو خاطرات
خوب و بد هر چی که باشه می مونه

  گاهی وقتا آدما
               میون ِ  بودن و رفتن ، می مونن

  آدما وقتی که دلبسته نشن
مثل مرغ بال وپر بسته میشن
بعدش هم از همه چی خسته میشن


عزیزم میخوام بگم دنیای ما
                        دنیای فرار و خوشبختی ماست
اما هر کی عاقله خودش بگه
فرق بلبل با کلاغه  توو چیه؟


عزیزم غصه نخور میخوام بگم
حالا که میون بازی اومدی
بازی ِ بود و نبودت اومدی
حالا که با عشق و پاکی اومدی
دیگه راز من و تو که قصه نیست
میدی دستتو بگم خوشبختی !؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 11:44  توسط افسانه | 
 

ازم خواستند تنهايی رو معنی کنم.

اولين کاری که کردم به خودم نگاه کردم و به دور و برم ...

خودم رو تنهای تنها کنار درختی خشک و دريا ديدم.

فهميدم تنهايی يعنی خودت باشی و خدايت ...

خودت باشی و دل شکسته ات ...

خودت باشی و يک دنيا حسرت ...

 

                       
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 14:16  توسط افسانه | 

شما :

ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید !

پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.

و شما :

ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید !

پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.

و شما :

ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم...

پس از این مرا کمتر خواهید دید !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 14:15  توسط افسانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام اسم من افسانه (فیکشن
)است 18سالمه مهندسی کامپیوترم به وبلاگم خوش اومدییییییییییییییییییییییییییی.

پیوندهای روزانه
فردا روزگار رفتن است
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
پیوندها
آرمان جون
حسين
azadeh
ىكتر خوش قلب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM